تبليغاتX
اشک غم
اشک غم
    -بیش از این میتوان خواموش ماند!->







[خوش اومدی عزیزم] |

 

 روی قلب ها کلیک کنید

  

  

 من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

یه دفعه مثل یه اهو توی صحراها رمیدی

بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ رو ندیدی

دل نبود توی دلم تورو گرگا نبینن

اونا با دندون تیز به کمینت نشینن

الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

یه دفعه مث پرنده قفس عشقو شکستی

پرزدی تو اسمونا رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا

غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا

نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

یه دفعه مث یه گل رفتی تو دست خزون

سیل بارون و تگرگ میومد از اسمون

بردمت تورو خونه که نریزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت

نشکنی زیر تگرگ نریزه از تویه برگ

من تموم قصه هام قصه ی توست

یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی

اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی

اره پروانه شدم که پرام سوخته شه

که اتیش دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم که راحت شه خیالم

دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

اینقده میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم


 

-اگه خوندي و لذت بردي نظر هم بده عزيزم->::.



- | نويسنده : علی (دفتر سنگ پارسیان) |

[مادرم ...تویی تنها دلیل بودن من] |


مادرم  بشكن ! تا نشكني .

 

 

مادرم بشكن !  به كسي محتاج نباش . هرچند كه تا به حال هم نبودي . حتي  به همان پدرم كه حال جسم پوسیده اش در گوري سرد و تاريك خفته است .

مادرم بشكن ! بشكن و گوشه اي از دست رنج ات را به ياد  پدر، شبهاي جمعه نيم كيلو خرما بخر . خرمايي ارزان . از همانهايي كه پدر خيلي دوست داشت . آن را ببر، داخل شلوغ بازار بين زن و مرد ها  ، دخترها ، بچه هاي  سرچهاررا ه نذر كن . تمام  نيم  كيلو خرما را نذر كن  تا همه بخورند    و  براي شادي روح  پدر كه  در زير خروارها  خاك ، و سنگ  قبري  ترك خورده  خوابيده است .    فاتحه بخوانند . شايد  كه از عذابهای  قبر خلاصي  يابد . عذابهايي  كه تنها باعث اش فحش دادن ، زور گفتن به تو و كتك زدن تو بود .

مادرم بشكن ! تمام بدي هاي پدرم را عاشقانه  و مظلومانه فراموش كن  . آنقدر برايش خرما نذر كن و نذر كن تا روح اش آرام بگيرد . روحي معذب و خسته كه اكنون در سر گذر عالم برزخ نشسته است .

مادرم بشكن ! به هيچ كس محتاج نباش . حتي به من و حتي به ، و غيره كه حتي حال نوشتن نام هايشان را ندارم .


مادرم بشكن ! باور كن كه هيچ كس به فكر تو و به ياد تو نيست .  فقط  به خاطر اينكه تو  يك غريبي ، يك زني ، .

مادرم بشكن ! بشكن كه روزي ِ  ثروتمندان در دست تو و امثال توست . اگر تو نشكني چگونه صاحب كارهايت پولدار شوند . چگونه  ماشين بخرند ، ويلا بخرند و در آخر چگونه چندين زن بگيرند .

مادرم بشكن ! انبر آهنی سياه و بي رحم ات را بردار و پسته ها را با آن بشكن . درست مثل خودت كه روز به روز مي شكني . اما بی صدا .

مادرم بشكن ! به همه چيز بي توجه باش . حتي به اشكهاي شور و گرم من كه در هنگام نوشتن اين زخمها و دردهایت مي چكد . حتي، به زندگي برابر اجتماعي ، به دموكراسي ،  به عدالت .

مادرم بشكن !  فهميده  يا  نفهميده لبخندي تمسخر آميز بزن  بر تمام شعارها ، شعورها  و همة  ايدئولژيها

و تئوريها كه حامي ضعیفان و فقيران است .

مادرم بشكن ! بشكن پسته ات را و بخوان نماز هميشگي ات را با همان گريه هاي هميشگي ات . كه خدا تو را با انبر پسته  و پسته هايت دوست دارد . بشكن مادرم . بشكن بشكن بشكن تا نشكني .

ببين مادرم ! چطور مرا هم شكستي ...

مادر ..........همیشه با من باش............مادر


 



- | نويسنده : علی (دفتر سنگ پارسیان) |

[اين خيابان درخت ندارد. .... برگرد] |

[rajasthani_painting_001.jpg]

مرا به دستان باد بسپار

دلم براي تو

  چرکين شده است 

                 که با بغض تنهاييت

در همين تشت، شسته مي شوم

  و بي تابي ام را سر مي خورم

روي بندهاي رختي که

             اصطکاکشان آتشم مي زنند

تا من اصلا گور به گور نشوم و تو 

دريغم کني از 

 يک فنجان يخ در بهشت داغ 

که زير باران

      زير گرفته شوم 

اما چقدر زود سنگفرش اين خيابان

                   روي سرم نشست کرد 

  و تو آن گوشه

         سالهاست که بي سايه مانده اي

اين خيابان درخت ندارد.

برگرد.

 

[rajasthani_painting_002.jpg]

دلم گرفته است

به ايوان ميروم وانگشتانم را

بر پوست کشيده شب ميکشم

چراغهاي رابطه تاريکند

 

کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد

کسي مرا به مهماني گنجشکها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنيست

چقدر زيبا سرودي فروغ

نميدونم اگه ديوان تو وحافظ نبود تو اين تنهايي چيکار ميکردم

پرنده مردنيست

پرنده مردنيست

وقتي بالهاي پروازت رو از ته قيچي کنن ديگه ناچاري کنج قفس جون بدي

وقتي قناريهاي کوچيک رو ميبينم کنج قفس طلايي اسيرشدن دلم بيشتر ميگيره

کاش ميشود! کاري کرد

کاش ميشود! در قفس رو باز کرد وبعد از آن هم پرواز

اما بکجا؟

دلم گرفته.................

 

 

 winter

 



- | نويسنده : علی (دفتر سنگ پارسیان) |

[بوی باران بوی سبزه بوی خا ک] |
 

بوی باران   بوی سبزه  بوی خا ک

 

شاخه های شسته باران خورده پاک

 

آسمان آبی و ابر سپید

 

برگ های سبز بید

 

عطر نرگس رقص باد

 

نغمه و بانگ پرستوهای شاد

 

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

 

خوش به حال روزگار

 


- | نويسنده : علی (دفتر سنگ پارسیان) |

[از خدا خواستم ] |

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،

خدا گفت: نه!

رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند،

خدا گفت: نه!

روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر.

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،

خدا گفت: نه!

شکیبایی زاده رنج و سختی است.

شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است
.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،

خدا گفت: نه!

من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،

خدا گفت: نه!

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،

خدا گفت: نه!

بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر
 ثمر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.

من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که او مرا دوست دارد.

و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!
 
 
 

 
 
 
 

گاهی خیال می کنم از من بریده ای

 

 

بهتر ز من برای دلت برگزیده ای

 

 

از خود سوال می کنم ایا چه کرده ام؟

 

 

در فکر میروم که تو از من چه دیده ای؟

 

 

از من عبور می کنی و دم برنمی زنی

 

 

تنها خوش است دلم که شاید ندیده ای

 

 

یکروز می رسد که در اغوش گیرمت

 

 

هرگز بعید نیست ، خدا را چه دیده ای؟!!!...

 

 

 

 

 

در گورستاني متروک ...


که ديگر هرگز ...
مرده اي در آن دفن نمي شود ...


زنده ها ...


با قدمهايي رنگين از علف ...


به روي تپه مي آيند تا ...


نوشته هاي روي سنگهاي قبر را بخوانند ...


گورستان هنوز زنده ها را به سوي خود مي کشد ...


اما ديگر هرگز مرده اي به آنجا نمي آيد ...


و اين اشعار همه جا به چشم مي خورد :

 

آنهايي که امروز ...


زنده به اينجا مي آيند ...


تا سنگها را بخوانند و باز گردند ...


فردا مرده خواهند آمد ...


تا بمانند ...

 

سنگ قبرها ...


که اينچنين با يقين از مرگ سخن مي گويند ...


هميشه در حيرت اند ...


که چرا ديگر هرگز ...


مرده اي از راه نمي رسد ...


و پرهيز و امتناع مردم از مردن براي چيست ؟

 

آسان ميتوان شوخ طبعي کرد ...


و به سنگها گفت :


مردم از مردن بيزارند ...


و ديگر هرگز نمي ميرند ...

 

به گمانم آنها اين دروغ را باور مي کنند ...


سنگهاي قبر ...


در گورستاني متروک ...


که ديگر هرگز مرده اي در آن دفن نمي شود

 

 

 

 

عاقبت

 



- | نويسنده : علی (دفتر سنگ پارسیان) |

[..::میدونی عشق چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ::..] |


يكي داشت ويكي نداشت

اوني كه داشت توبودي واوني كه تورونداشت من

يكي خواست ويكي نخواست

اوني كه خواست توبودي واونيكه بي توبودن رونخواست من

يكي آوردويكي مياورد

اوني كه آوردتوبودي واونيكه به جزتوبه هيچ كسي ايمان نيورد من

يكي موندويكي نموند

اوني كه موندتوبودي واوني كه بدون تونمي تونست بمونه من

يكي رفت ويكي نرفت

اوني كه رفت توبودي واوني كه به خاطرتوتوقلب هيچكي نرفت من...

گر سلطنت بلد نباشم .سلطنت نميکنم...اگر زندگي بلد نباشم زندگي نمي کنم ...اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطر تو ياد ميگيرم

من از جنس احساس

برای تو بهشتی خواهم ساخت

من عاجزانه می گویم

که به عشق تو نیازمندم

من هنوز به بارگاهی نرسیدم

که عشق ببخشم وجانم عشق طلب نکند

من تورا دوست دارم


و از قلب سرخ تو


به قلب آبی آسمان میرسم

 

عشق ، یعنی …

عشق یعنی مستی دیوانگی   

عشق یعنی با جهان بیگانگی    

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر   

عشق یعنی سجده ها با چشم تر   

عشق یعنی سر به دار اویختن        

              عشق یعنی اشک حسرت ریختن                  

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی دلبستگی



- | نويسنده : علی (دفتر سنگ پارسیان) |

[سال هاست که خنجر به پشت ماست] |
 
 

هر چی آرزوی خوبه، مال تو

هرچی که خاطره داری، مال من

 

اون روزای عاشقونه، مال تو

اين شبای بيقراری، مال من

 

منمو، حسرت با تو ما شدن

تو ای يو، بدون من رها شدن

 

آخر غربت دنياست مگه نه

اول دوراهی آشنا شدن

 

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود

دلتو شکسته بودن همه ی قصه همين بود

 

می تونستم با تو باشم مثه سايه مثل رويا

اما بيدارمو بی تو، مثه تو تنهای تنها

 

هر چی آرزوی خوبه، مال تو

هرچی که خاطره داری، مال من

 

 

زیباس درد قهوه افکند يک نگاه
 صد ساله پير مرد
چيني فتاد به پيشاني اش ز غم
 يک دم سکوت
 يک لحظه اضطراب
فال من است ؟
که مي بيند سالخورده مرد
 ابرو رهاند ز گره
 فنجان گرفت دور
دنبال گمشده بود
 در سرنوشت من
 از عشق و لاله و شمعدان و تاج گفت
 از يک شتر که بار آرد به خانه من
 از دست دوستي که دستم به دست اوست
گفت :
غافل مباش که خنجر کند رها
 فنجان گرفت دور
 دنبال گمشده بود
با خويش گفتمش
بس کن
 عبث مگو
سال هاست که خنجر به پشت ماست
 



- | نويسنده : علی (دفتر سنگ پارسیان) |

]